تبلیغات
زمزمه های محرمانه ی من
زمزمه های محرمانه ی من

( نامه ای به آموزگار)

به دفتر زندگی ام که نگاه می کنم , بعضی کلمات از بقیه رنگین ترند و امروز به بهانه ی قداست نامت از تو می نویسم , بهانه ی روزهای آینه وارم , آموزگار ...

خانم امیراحمدی ! همیشه روز معلم به اولین کسی که تبریک می گویی مادر مهربانت است که " مادر" اولین آموزگار زندگی همه ی ماست. و این بیشتر نگرانم می کند.

چگونه باید تو را ستود؟ تویی که هم در خانه مادری معلم گونه بودی و هم در مدرسه مدیری مادر گونه.

در وصف مهربانیت همین بس که شاگردان سالیان گذشته ات , پس از سال ها هنوز هم , هر از گاهی هوای صحبت با تو را دارند.

خانم امینی ! روز اول مدرسه را خوب یادم هست. به خاطر شغل پدر و مادرم به دوری از آن ها عادت داشتم اما وقتی برای اولین بار به عنوان دانش آموز کلاس اول به مدرسه پا گذاشتم و دیدم همه ی بچه ها گریه می کنند , دلم گرفت , من هم گریستم ... گریستم ... و انگار تمام غم های آینده ام را , تمام دلواپسی ها , تمام دلشوره ها , تمام دلتنگی های آینده ام را پیشاپیش حس کرده ام. انگار دل بی دغدغه ی کودکی ام , همان که تا می توانست با غصه غریبه بود اما یکباره در هجوم حس تنهایی رنجید , طبق معمول همه ی کلاس اولی ها فقط با نوازش های تو آرام می گرفت و چه زیبا می دانستی که چطور مرا و همه ی همکلاسی هایم را مجذوب نگاهت کنی.

خانم صادقیان ! همیشه از نوشتن لذت بردم. مخصوصا وقتی به یاد لبخندهای آبی ات می افتم که بعد از شنیدن انشاهایم جاری می کردی. و امروز هم اگر چیزی می نویسم مدیون " آفرین " های دریاییت هستم.

خانم معلم ! نمی دانم شادابی دوران مدرسه و بازیگوشی های نوجوانی ام را کجا جا گذاشتم ... شاید آن روز که مادرانه در کلاس نصیحتمان کردی. شاید وقتی که سحر از روی نیمکت کلاس روبروی دفتر به زمین افتاد و فقط به ما سه نفر نگاه کردی. شاید در همان مدرسه که هر از چند گاهی از روبرویش گذر می کنم و یاد آخرین روز پیش دانشگاهی می افتم. یادتان هست؟ من , سحر , درسا , مریم و غزاله ( به قول خودتان همکلاسی های بازیگوش ) را صدا زدی و همان طور که بی صدا نگاهمان می کردی , چشمانت ناگفته هایت را روشن کرد. سرت را پایین انداختی و رفتی. ما هم مبهوت فقط نگاه می کردیم. آن لحظه شنیدم به خانم ناظم گفتی: " دلم خیلی برایشان تنگ می شود " و من احساس کردم به اندازه ی تمام روزهایی که دیدمت و تمام روزهایی که قرار بود نبینمت , دلتنگت هستم.

نمی دانم ... شاید در آن بعدازظهر کسل دیرگذر در مسجد که برای بدرقه ی نگاهت جمع شده بودیم.

هرچه که بود گذشت ... و من هنوز , وقتی از روبروی مدرسه مان " دبیرستان میعاد " می گذرم , فاتحه ای نثارت می کنم تا شاید بهانه ای باشد که از تقصیرات من بگذری ...

آموزگاران عزیزم :

خانم میرصالحی , خانم سپاسی , خانم حسنی , خانم نیکخواه , خانم حسین زاده ,خانم مجاهد , خانم حیدری , آقای طالبی , آقای مشکات , آقای زمانی و ...

اساتید بزرگوارم:

دکتر نیما قلعه , دکتر شهرام عباسی , دکتر داریوش سوری , دکتر مسعود جعفری , دکتر حسین چراغچی , دکتر سید احمد کتابی , دکتر رشید ولی , دکتر محسن نژاد اصغر , دکتر سهیل خوشبین فر و ...

اگر امروز از عمق روزمرگی های سوت و کور , اندکی بیرون آمده ام. اگر از قامت صبح , دستچینی از زندگی , نصیب جان خسته ام شده. اگر امروز هستم , و احساس نیلوفرانه ام را پیشکشت می کنم ...

از جانی ست که تو به من تزریق کرده ای و از شوری ست که تو در جانم برانگیخته ای.

حال تنها یک چیز می ماند اینکه هیچ گاه حق مطلب ادا نمی شود و این از ناچیز بودن من و بی گنجایشی واژه هایی ست که می شناسم. امید  که قصور من و واژه را مثل همیشه ببخشی.

بهانه ی روزهای آینه وارم , آموزگار!

 

 

 



ارسال در تاریخ چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 توسط فاطمه خانزاده
قالب وبلاگ
table align="center" width="989px">

فروشگاه sim_soom

var _gaq = _gaq || []; _gaq.push(['_setAccount', 'UA-153829-9']); _gaq.push(['_setDomainName', 'mahramaneha.mihanblog.com']); _gaq.push(['_trackPageview']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();