تبلیغات
زمزمه های محرمانه ی من
زمزمه های محرمانه ی من

حسرت

هر بار که آسمان می گریید

آرام

از لابه لای پلکهایش

سر می خورم

سرازیر میشدم

 

و آسمان مرا

سفت می چسبید

 

این

چه جاذبه ای بود

که زمین داشت!!!

 

گویی

چنگ برآورده بود

به ماه

 

آسمان

مرا بغل می کرد

 

و باز سفت تر می چسبید

تا روزی که من خود

دست های مهربانش را رها کردم

و زمین مرا گرفت

آمدم

آمدم

روی تکه خاکی فرود آمدم

تکه شیشه ای شکسته

نور کوچک مرا بزرگ کرد

 

و من فکر کردم

ماهم

 

اینجا ستاره ای نبود

من شدم ستاره ی این پایین

 

روزها گذشت

من مردم

و زیبایی ام فراموش

خاک بر صورتم

پاشیدند

نگاهشان را ستاره های دنباله دار دزدیدند

و من

شدم نگاه حسرت زده ی

پروانه ای

لای کتاب یخ زده ی خورشید

 

دلم برای آسمان تنگ شد

آسمان مثل زمین نبود

آسمان

جاذبه ای نداشت

آسمان

هیچ کاره بود

و قد کشیدن هم سخت

 

غم در لیوان دلم می جوشید

و نو می ساخت با ایجاز

می ساخت با من

( من اینجا هستم

این جا یعنی

در فاصله های جدایی

نسیم های نوازشگر فراق

فرق بین فاصله و جدایی

را می فهمند)

 

می بافت

بی من

(چشمانت را ببندی

یک نفس تا خورشید

بیشتر راه نیست)

 

و بی صدا می سوخت ...

 

-------------

توصیه می کنم به سایت شعرنو حتما سر بزنین


طبقه بندی: شعر نو،
ارسال در تاریخ شنبه 3 اردیبهشت 1390 توسط فاطمه خانزاده
قالب وبلاگ
table align="center" width="989px">

فروشگاه sim_soom

var _gaq = _gaq || []; _gaq.push(['_setAccount', 'UA-153829-9']); _gaq.push(['_setDomainName', 'mahramaneha.mihanblog.com']); _gaq.push(['_trackPageview']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();