تبلیغات
زمزمه های محرمانه ی من
زمزمه های محرمانه ی من

"روزگار سردیست

   همه اش تاریکی

همه ی دریچه ها رو به صحرای عبس باز شدند

همه ی لبخندها، چشمه های امید ، نهرهای فردا

همه شان خشکیده است

شبمان طولانی

آسمان هم تیره

مردم شهر سکوت دلشان پژمرده است

چشم این مردم شهر از جاده روی گردان است

همه مایوس شدند

دگر از جاده نمی آید کس

همه جای این شهر پر شده ست از قفس تنهایی

همه چیز آهنگ شکستن دارد

آسمان که تیره ست

چرا بارانش نمی بارد پس؟

کاش بارانی بگیرد

که بشوید هر جا

همه ی زشتی ها

خستگی ها را نیز

مردگی ها را هم

 ولی انگار او هم رمقش جان داده "

پسرک از جای بلند شد

سرش از غصه به زیر

گام هایش هر یک شعر خستگی می خواندند

پیرمردی آنجا

دم آن شمشادها

لب این رودخانه

روی یک نیمکت زرد             چای می نوشد

به خیال پسرک ، همه ی شادی او چای داغ است روی این نیمکت زرد

پیش او می آید : "پیرمرد تنها تو هم از غصه شکسته ای میدانم "

پیرمرد پاسخ داد : "درد دل هایت را با رود شنیدم

همه جا اینگونه است

 همه جا شهر سکوت

 همه جا شهر غروب

همه جا رنگ و ریاست

ولی انسان نه یک ملعبه است

من و تو همه ی مردم شهر

بهر ساختن آمده ایم

بهر دنیایی نو

همه جا فریاد کن

که خداوند زیباست

که زیبا آفرید انسان را تا او نیز زیبا آفرین باشد "




طبقه بندی: شعر نو،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 13 مرداد 1389 توسط فاطمه خانزاده
قالب وبلاگ
table align="center" width="989px">

فروشگاه sim_soom

var _gaq = _gaq || []; _gaq.push(['_setAccount', 'UA-153829-9']); _gaq.push(['_setDomainName', 'mahramaneha.mihanblog.com']); _gaq.push(['_trackPageview']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();