تبلیغات
زمزمه های محرمانه ی من
زمزمه های محرمانه ی من
مـن چـه می دانستــم

نــوبهـــار از دیـــده مجنــون تــو جــاری شده بــود

ورنـــه هـــر قطـــره بارانـــش را

در سرمستــــی و شــوق

بـــه انتــــظار...

نمـــی نشستــــم






طبقه بندی: شعر نو،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 8 تیر 1391 توسط فاطمه خانزاده


گاهــــی وقتــا دلتــ ــ ــ بدجــــور هوایـــ ــ ــ یکــی رو می کنــــــه

بدجــور دلتــ ــ ــ واســه یــــه نفـــر پـَــــر میزنــــه

اما

اونــــی که رفتــــــه، دیگــه رفتــــــه

دیگــه راه رفتـــنو یـــاد گرفتــــــه

دیگــه دل کنـــدن براش خیلـــی آســـون شــده

شایـــد دوبـــاره برگــــرده

ولــی دیگـــه مثل سابـــق نیستــ ــ ــ ...

اینجــاستــ ــ ــ که بایـــــد

بـــــال و پــَـــــر دلتـــــــو قیچـــــی کنـــــی

شایـــــد درد داشتـــــه باشــــــه...

شایـــــد دلتــ ــ ــ زخمـــــی بشـــــه...

امـــا حداقـــل زنــــده می مونـــــه







ارسال در تاریخ یکشنبه 28 خرداد 1391 توسط فاطمه خانزاده

سلام ای خاک بی رویش

سلام ای آخرین مهتاب

خداحافظ زمین مرگ

سلام ای التهاب ناب

سلام ای بغض خاموشم

که امشب پا گرفتی باز

می خوام با گریه خالی شم

پرم از حسرت پرواز

که من شور جوونیمو

با دست دیگرون باختم

خودم رو با سقوط من

تو مرداب شب انداختم

فقط یک بار دلم خندید

همون روزی که شک کردم

خدایا این من ساده ام

که تو دنیای نامردم؟

منو تو جنس مهتابیم

میون این شب تیره

شبی که حتی خورشیدم

دلش از غصه می گیره

بیا دست منو محکم

بگیرو رد کن از تردید

که دنیا تازه شد وقتی

ستاره حسمو فهمید

بیا فردا خودت باشو

منم این بار خودم می شم

فقط واسه دلت باشه

اگه بازم میای پیشم

خداحافظ من بی تاب

که امشب آخرین باره

چشات از زندگی سیرن

دلت هم دلهره داره



ارسال در تاریخ سه شنبه 23 خرداد 1391 توسط فاطمه خانزاده

سلام دوستای خوبم

فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو به شما دوستان خوبم تبریک می گم . امیدوارم همگی از برکات این ماه بهره مند بشید ...

لطفا در دعاهای زیبای سحر و افطارتون منو فراموش نکنین...

به مناسبت این ماه عزیز یکی از ترانه هام به نام " ببخش خدای مهربون " رو به امید بخشش در این ماه براتون می نویسم:

 

 

ببخش خدای من اگه دلم گرفته

ببخش اگه دلم سیاه تنم کرخته

ببخش اگه گاهی ضعیفو بی ارادم

اگه به کفر می گم تو این دنیا زیادم

ببخش خدای مهربون اگر که گاهی

یادم میره خدام بزرگه , اشتباهی

ببخش اگه یادم میره خدام کریمه

ببخش خدا این اشتباه آخریمه

آخه تو که می خونی از نگاه زارم

به جز تو و نگاه تو چیزی ندارم

دلم گرفت تو تنهایی از روز اول

بگو صدامو می شنوی تو حداقل

بگو کنارمی همیشه پا به پامی

نمیذاری که تنها شم بدون حامی

بگو نمی ذاری که  غصه دار بمونم

من که فقط به عشق تو مست جنونم

بگو می بخشی دلمو گرچه حقیره

بگو می بخشی تا دلم آروم بگیره

 




ارسال در تاریخ دوشنبه 17 مرداد 1390 توسط فاطمه خانزاده

( نامه ای به آموزگار)

به دفتر زندگی ام که نگاه می کنم , بعضی کلمات از بقیه رنگین ترند و امروز به بهانه ی قداست نامت از تو می نویسم , بهانه ی روزهای آینه وارم , آموزگار ...

خانم امیراحمدی ! همیشه روز معلم به اولین کسی که تبریک می گویی مادر مهربانت است که " مادر" اولین آموزگار زندگی همه ی ماست. و این بیشتر نگرانم می کند.

چگونه باید تو را ستود؟ تویی که هم در خانه مادری معلم گونه بودی و هم در مدرسه مدیری مادر گونه.

در وصف مهربانیت همین بس که شاگردان سالیان گذشته ات , پس از سال ها هنوز هم , هر از گاهی هوای صحبت با تو را دارند.

خانم امینی ! روز اول مدرسه را خوب یادم هست. به خاطر شغل پدر و مادرم به دوری از آن ها عادت داشتم اما وقتی برای اولین بار به عنوان دانش آموز کلاس اول به مدرسه پا گذاشتم و دیدم همه ی بچه ها گریه می کنند , دلم گرفت , من هم گریستم ... گریستم ... و انگار تمام غم های آینده ام را , تمام دلواپسی ها , تمام دلشوره ها , تمام دلتنگی های آینده ام را پیشاپیش حس کرده ام. انگار دل بی دغدغه ی کودکی ام , همان که تا می توانست با غصه غریبه بود اما یکباره در هجوم حس تنهایی رنجید , طبق معمول همه ی کلاس اولی ها فقط با نوازش های تو آرام می گرفت و چه زیبا می دانستی که چطور مرا و همه ی همکلاسی هایم را مجذوب نگاهت کنی.

خانم صادقیان ! همیشه از نوشتن لذت بردم. مخصوصا وقتی به یاد لبخندهای آبی ات می افتم که بعد از شنیدن انشاهایم جاری می کردی. و امروز هم اگر چیزی می نویسم مدیون " آفرین " های دریاییت هستم.

خانم معلم ! نمی دانم شادابی دوران مدرسه و بازیگوشی های نوجوانی ام را کجا جا گذاشتم ... شاید آن روز که مادرانه در کلاس نصیحتمان کردی. شاید وقتی که سحر از روی نیمکت کلاس روبروی دفتر به زمین افتاد و فقط به ما سه نفر نگاه کردی. شاید در همان مدرسه که هر از چند گاهی از روبرویش گذر می کنم و یاد آخرین روز پیش دانشگاهی می افتم. یادتان هست؟ من , سحر , درسا , مریم و غزاله ( به قول خودتان همکلاسی های بازیگوش ) را صدا زدی و همان طور که بی صدا نگاهمان می کردی , چشمانت ناگفته هایت را روشن کرد. سرت را پایین انداختی و رفتی. ما هم مبهوت فقط نگاه می کردیم. آن لحظه شنیدم به خانم ناظم گفتی: " دلم خیلی برایشان تنگ می شود " و من احساس کردم به اندازه ی تمام روزهایی که دیدمت و تمام روزهایی که قرار بود نبینمت , دلتنگت هستم.

نمی دانم ... شاید در آن بعدازظهر کسل دیرگذر در مسجد که برای بدرقه ی نگاهت جمع شده بودیم.

هرچه که بود گذشت ... و من هنوز , وقتی از روبروی مدرسه مان " دبیرستان میعاد " می گذرم , فاتحه ای نثارت می کنم تا شاید بهانه ای باشد که از تقصیرات من بگذری ...

آموزگاران عزیزم :

خانم میرصالحی , خانم سپاسی , خانم حسنی , خانم نیکخواه , خانم حسین زاده ,خانم مجاهد , خانم حیدری , آقای طالبی , آقای مشکات , آقای زمانی و ...

اساتید بزرگوارم:

دکتر نیما قلعه , دکتر شهرام عباسی , دکتر داریوش سوری , دکتر مسعود جعفری , دکتر حسین چراغچی , دکتر سید احمد کتابی , دکتر رشید ولی , دکتر محسن نژاد اصغر , دکتر سهیل خوشبین فر و ...

اگر امروز از عمق روزمرگی های سوت و کور , اندکی بیرون آمده ام. اگر از قامت صبح , دستچینی از زندگی , نصیب جان خسته ام شده. اگر امروز هستم , و احساس نیلوفرانه ام را پیشکشت می کنم ...

از جانی ست که تو به من تزریق کرده ای و از شوری ست که تو در جانم برانگیخته ای.

حال تنها یک چیز می ماند اینکه هیچ گاه حق مطلب ادا نمی شود و این از ناچیز بودن من و بی گنجایشی واژه هایی ست که می شناسم. امید  که قصور من و واژه را مثل همیشه ببخشی.

بهانه ی روزهای آینه وارم , آموزگار!

 

 

 



ارسال در تاریخ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 توسط فاطمه خانزاده

 

کاش چون ما

لحظه ها هم صبر و طاقت داشتند

کاش...

آوارگی نمناک مرا می فهمیدند

و اندکی آهسته تر جاری می شدند

کاش...

فرصتی می دادند

تا محال های مکرر را

تدفین کنیم

 

اما...

آن قدر سریع و ناشکیب اند که گاه

لحظه ها در لحظه ها گم می شوند

 

و ساعت ...

این تن پوش زمان

بدون هیچ رخصتی

ثانیه هایش را اکران می کند

 

و باز هم من

طبق معمول

از لحظه ها جامانده ام

 

و هنوز هم که هنوز است

نگرانم که مبادا

شعور شعرهایم را

در آوار ثانیه

زنده به گور کنم




طبقه بندی: شعر نو،
ارسال در تاریخ سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 توسط فاطمه خانزاده
باید کمی دوید
 تا شاید نفسی تازه شود
 خسته ام از به انتظار نشستن های بیهوده
 و از رخوت خواب های مکرر

   باید کمی دوید
 خدا را چه دیدی
 شاید رسیدم ...!!!


طبقه بندی: شعر نو،
ارسال در تاریخ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 توسط فاطمه خانزاده

حسرت

هر بار که آسمان می گریید

آرام

از لابه لای پلکهایش

سر می خورم

سرازیر میشدم

 

و آسمان مرا

سفت می چسبید

 

این

چه جاذبه ای بود

که زمین داشت!!!

 

گویی

چنگ برآورده بود

به ماه

 

آسمان

مرا بغل می کرد

 

و باز سفت تر می چسبید

تا روزی که من خود

دست های مهربانش را رها کردم

و زمین مرا گرفت

آمدم

آمدم

روی تکه خاکی فرود آمدم

تکه شیشه ای شکسته

نور کوچک مرا بزرگ کرد

 

و من فکر کردم

ماهم

 

اینجا ستاره ای نبود

من شدم ستاره ی این پایین

 

روزها گذشت

من مردم

و زیبایی ام فراموش

خاک بر صورتم

پاشیدند

نگاهشان را ستاره های دنباله دار دزدیدند

و من

شدم نگاه حسرت زده ی

پروانه ای

لای کتاب یخ زده ی خورشید

 

دلم برای آسمان تنگ شد

آسمان مثل زمین نبود

آسمان

جاذبه ای نداشت

آسمان

هیچ کاره بود

و قد کشیدن هم سخت

 

غم در لیوان دلم می جوشید

و نو می ساخت با ایجاز

می ساخت با من

( من اینجا هستم

این جا یعنی

در فاصله های جدایی

نسیم های نوازشگر فراق

فرق بین فاصله و جدایی

را می فهمند)

 

می بافت

بی من

(چشمانت را ببندی

یک نفس تا خورشید

بیشتر راه نیست)

 

و بی صدا می سوخت ...

 

-------------

توصیه می کنم به سایت شعرنو حتما سر بزنین


طبقه بندی: شعر نو،
ارسال در تاریخ شنبه 3 اردیبهشت 1390 توسط فاطمه خانزاده

 

 من تو را با غزل سروده ام

من تو را با ترانه خوانده ام

من تو را در شعرهای نو قدم

قدم قدم تنیده ام

من تو را در سبز و سرخ هر قصیده باز می خوانم

تو را با ناله ی آلاله ی مغموم

بدون رنگ و با آواز می خوانم

من تو را در حوالی سکوت شب شنیده ام

من تو را در پیچ پیچ پیچک های باغ

و در انزوای آینه های جادویی خیال خود جسته ام

من تو را از آسمان

از آن مزرع ستاره زار

چیده ام

به نام مهر و ماه

تو را جرعه جرعه

سرد و گرم

چشیده ام

تو را با رنگ مخمل گونه ی غم ها کشیده ام

و باز گاه بی گاه

به تو

در مرزی از تکرار و تردید و تظاهرها رسیده ام

 

من تو را در نقره تابی از الماس

در این شب های آواره

تو را با عطر بی تابی

تو را با طعم دلتنگی

تو را با رنگ حسرت های چند باره

تو را من همصدا با بلبلان خوش نوا

پر از نجوای پرواز و

پر از پرواز رویاوش

تو را در شادی و مستی

تو را در ماتم و تنهایی خاکستری سایم

همین جا

جا,  به جا

هر روز می خوانم

و پاسخت

تلنگری ست

که تضادهای خاطراتمان را مستور می کند




طبقه بندی: شعر نو،
ارسال در تاریخ سه شنبه 30 فروردین 1390 توسط فاطمه خانزاده

مشقی دوباره بایدو

این دفتر سپید را

با واژه های گم شده کم کم سیاه کرد

از هرچه بر لبانمان گزش گرفت و بر نتافت

تا آنچه در ظهور شد تا مرزهای بی کران

مشقی دوباره باید و این واژه های کاغذی را

بر سطور صفحه ها

با رنگ هر چه در دل است

بی قافیه سوار کرد

از آسمان لاجورد

از کوه سر در مه نهان

تا سبزی باغ و بهار

تا آبی دریای بر موجش روان

باید نوشت

از زرنگارین روزهای ماندگاری

از آن طلوع سبزتر از برگ خورشید تمام مردمان تا فلک در عشق و پیمان

باید نوشت

لیکن تمام واژه ها غم پوش دردند

"دردهای آشنا

  دردهای بومی غریب

  دردهای خانگی

  دردهای کهنه ی لجوج"

آری تمام واژه ها غم پوش دردند

این درد

درد مردم زمانه است

درد بی ضماد جاودانه است

درد واژگان استعاره ار دردهای بی دوای ماست

پس

مشقی دوباره بایدو

باید نوشت

تا واژه ها را روانه کرد

واژه ها دردهای ما را به دوش می کشند

و رازهای تار و مات خاطراتمان را

در برگ برگ دفتری

پیاده می کنند

تا شاید بارمان سبک تر شود ز درد

پس

واژه ها را روانه کن   

 




طبقه بندی: شعر نو،
ارسال در تاریخ جمعه 12 فروردین 1390 توسط فاطمه خانزاده
سلام دوستان فعلا با دو ترانه در سایت شعر نو ثبت نام کردم این هم آدرس دفتر زمزمه های محرمانه من است خوشحال میشم سر بزنید:
www.shereno.com/12979
خوشحال میشم با نظراتتون بهم کمک کنین

ارسال در تاریخ پنجشنبه 11 فروردین 1390 توسط فاطمه خانزاده
                               بهار آمد ز ره افکند بساط عیش و مستی را
                               بیا جانا که تا با هم , کنیم آغاز , هستی را
                               طبیعت کرده پیرایش به صدها گونه آرایش
                               بیا تا گوهری تابان نشانیم تاج و کستی را
                               جهان آغاز کرد از نو , جوانی را و شادابی
                              شباب ما و عمر ما بجوید ناز شستی را
                              غبار غم فروشوییم شاید شست محنت را
                              ز خود باید زدود اینک غبار خودپرستی را
                              چو این دنیا نمی ارزد به آن قیمت که می خواهیم
                              نباشد شان ما ایدون بلند آریم پستی را
                                    " دکتر موسی باقری دامغانی"

 



بهار فرا رسیده است تا عالم پیر به مدد نفس باد صبا دگر بار جوان شود و جامه ای نو بر تن بپوشد . دست به دعا بر میداریم که احوال ما نیز از این تحول میمون و پر شکوه بی بهره نماند.

دوستای گلم نوروز مبارک ... ایشالا سال خوبی داشته باشین سرشار از خیر و برکت و تا آخر سال خبرهای خوش بشنوین ( مثل قبول شدن من توی کنکور )






طبقه بندی: قطعه،
ارسال در تاریخ سه شنبه 2 فروردین 1390 توسط فاطمه خانزاده
این شعر مال خودم نیست اما به مناسبت تولد یکی از دوستان نوشتم:

تو میایی و دلم اوج می گیرد
                 
                                    تا فراسوی امید
                                        
                               و نگاهم به تماشای تو بر می خیزد

چشم من خاموش ترین ترانه را
    
                     به مبارک قدم پاک تو می آویزد
                                               
                                   عشق مژدگانی می دهد وصل تورا  
           
                                                            و به یمن نفست قلعه ی غصه فرو میریزد


مینا جون تولدت مبارک

ارسال در تاریخ جمعه 20 اسفند 1389 توسط فاطمه خانزاده

بازم یه قصه ی تازه / واسه بیداری شبهام

این بهونه واسه رفتن / پر تردیده و ابهام

یه بهونه تا بدونم / عاشقیهات ابدی نیست

انگاری تنها نشستن / خیلی هم چیز بدی نیست

پرم امشب از سرودن / با یه حس بی ستاره

همون احساسی که هر روز / خاطره هاتو میاره

دیگه این حسو نمی خوام / نمی خوام یاد تو باشم

از رو عادته تو شعرام / رنگ چشماتو می پاشم

از رو عادته اگه باز / نفسام رنگ تو دارن

اگه قطره های اشکم / تا سحر برات می بارن

حالا باز نبض نگاهم / پی جاده های شومه

همون جاده ای که انگار / تا همیشه روبرومه

همون جاده که می دونم / پشت سر گذاشتنی نیست

توی آسمون شبهاش / یه ستاره موندنی نیست

حالا من موندمو قصه / لحظه های لاابالی

جاده تا عمق نگاهم / رفته با یه حس خالی

حسی که از تو تهی شد / با یه قصه ی زننده

روی شونه ی ستاره / دیگه چشماشو می بنده




طبقه بندی: مثنوی،
ارسال در تاریخ شنبه 30 بهمن 1389 توسط فاطمه خانزاده

راز دل گفتم و این دل بشکستی

 

رفتی ز برم در بر اغیار نشستی

 

بی پرده بگویم که هر از گاه شبانه

 

نالان بروم در طرف خالق هستی

 

هرچند که در عهدو وفا شهره ای اما

 

رفت از خاطرت آن عهد که بستی

 

ای کوکب رخشان بخوان طالعو بختم

 

از نو بنویس رسم دلم در ره مستی




طبقه بندی: غزل،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 22 مهر 1389 توسط فاطمه خانزاده
(تعداد کل صفحات:3) 1 2 3

قالب وبلاگ
table align="center" width="989px">

فروشگاه sim_soom

var _gaq = _gaq || []; _gaq.push(['_setAccount', 'UA-153829-9']); _gaq.push(['_setDomainName', 'mahramaneha.mihanblog.com']); _gaq.push(['_trackPageview']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();